دکترعبدالحسین زرین کوب؛ ترک و زبان ترکی

0
1310

آشنایی با دکتر عبدالحسین زرین کوب

دكترعبدالحسين زرين كوب در اسفند 1301 هجري شمسي در بروجرد لرستان چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي و متوسّطه را در بروجرد به پايان رسانيد. پس از پايان تحصيلات متوسّطه به دبيري در دبيرستان‌هاي بروجرد و خرم آباد پرداخت. در سال 1324 برای ادامۀ تحصیل وارد دانشکدۀ ادبیّات فارسی دانشگاه تهران شد و در سال 1327 ليسانس خود را از این دانشكده دريافت كرد، سپس وارد دورة دكترای ادبيّات شد و در 1334 موفّق به اخذ درجه دكتری از دانشگاه تهران شد.

زرين‌كوب از سال 1341 به بعد در فواصل تدريس در دانشگاه تهران در دانشگاه‌های هند، پاكستان، آكسفورد، سوربن، پرينستون و … به تدريس پرداخت. در ضمن اين فعاليت ها به علم ملل و نحل و مباحث مربوط به كلام، نقد ادبی و تاريخ علاقه يافت و آثار متعدّدی در اين زمينه‌ها تأليف كرد.
زرين‌كوب علاوه بر فارسی؛ به زبان عربي و چند زبان اروپايي تسلّط كامل داشت. ده‌ها كتاب و صدها مقاله حاصل تحقيقات او در طيّ پنجاه سال فعاليت دانشگاهی بوده است. برخي آثار مشهور او عبارتند از: بامداد اسلام، با كاروان حلّه، شعر بي‌دروغ شعر بی نقاب، فرار از مدرسه، بحر در كوزه، سرّ ني، ارزش ميراث صوفيّه، جستجو در تصوّف ایران، دنبالۀ جستجو در تصوّف ایران، پلّه پلّه تا ملاقات خدا، پير گنجه در جستجوي ناكجاآباد، …
عبدالحسین زرين‌كوب در سال 1332 با قمر آریان ازدواج کرد، لیکن این ازدواج فرزندی به دنبال نداشت و عمر این دو استاد دانشگاه، بخصوص خود زرین کوب در تحقیق و تدریس گذشت. او در 24 شهریور 1378 در سن 77 سالگي در تهران درگذشت و در قطعۀ نام آوران بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.

دو روی سکه شخصیت زرین کوب

علي‌رغم احاطه‌اي كه دكترزرين‌كوب در سه زمينة ادبيّات فارسي و تاريخ آن، اديان و بخصوص دين اسلام، تاريخ ايران و به تبع آن تاريخ تركان دارد و مجموعة آگاهي‌ها و دانش‌های وي در اين زمينه‌ها مي‌توانسته از ايشان شخصيّتي متعالي، منصف و به‌دور از عوالم غرور و تفاخر به استخوان‌هاي پوسيده بسازد؛ با اين حال غوري در آثار وي نشان مي‌دهد وی كفاشّي است كه هر كفشي دوخته؛ براي ديگران دوخته و خود بهره اي از صناعت خود نبرده است. شهرت ايشان را نمي‌توان انكار كرد. دانش ايشان نيز در ادبيّات و تاريخ و دين در حدّي بود كه درك کنندگان محضرش بتوانند در باب وي بگويند: «نظير خويش بنگذاشتند و بگذشتند.» در زمينة منش و سجاياي اخلاقي ايشان هم كمابيش شنيده‌ايم، لكن همة اينها يك روي سكّه است.
روي ديگر سكّه چهرة مردي را مجسّم مي‌كند كه با وجود پنجاه و اندي سال تعليم و تعلّم و بالارفتن از پلّه هاي ترقّي و دانش؛ تنها به برداشت‌هايي گزينشي از دين و تاريخ و ادب اكتفا كرد و در وجود ايشان لااقل در مواجهه با زبان تركي و قوميّت ترك نشانه‌اي از انصاف و عدالت در گفتار و كردار مشاهده نشد. او در برابر زبان ترکی و قوم ترك نه از قول حضرت حق در قرآن كريم و آيه‌اي از آيات حق پنداشتن زبان‌ها پيروي كرد، نه به نداي عقل و انصاف و وجدان وقعي نهاد، نه به الزامات هم وطنی تن در داد و نه سير ايشان در عرفان و تصوّف موجبی بر پيروي از تسامح صوفيانه و بلندنظري عارفانه در مسئلة زبان‌ها و اقوام گرديد.
اكنون فرازهايي از نکات استخراج شده از كتب: «با کاروان حلّه»، «پله پله تا ملاقات خدا»، «پیرگنجه در جستجوی ناکجاآباد» و «جستجو در تصوّف ایران» از عبدالحسین زرین کوب در مواجهة وي با زبان تركي و قوميّت ترك را مي‌آوريم و صاحبان خرد و انصاف را به داوري مي‌خوانيم.

مواجهۀ عبدالحسين زرين كوب با ترک و زبان ترکی

مواجهۀ عبدالحسين زرين كوب با ترک و زبان ترکی از دیگر شووینیست های معاصر ایرانی جدا نیست. رفتار وی در قبال ترک یا زبان ترکی از برخی اصول کلّی مورد اعتقاد او و قاطبۀ ناسیونالیست های فارسی گرا و ترکی ستیز ایرانی تبعیّت می کند.
زرین کوب زمانی برای پنهان نگاه داشتن و نادیده گرفتن تأثیر و حضور ترک در ایران تلاش می کند. زمانی در مقابله با این قوم ناسزاگویی آشکار را چاشنی کارش می سازد. در زمان هایی که هیچ راهی برای کتمان حضور ترک در تاریخ یا فرهنگ ایران ندارد، نقل خود را با ناسزاگویی و تقبیح درمی آمیزد. او دقّت پیوسته ای دارد که در هر موقعیّتی ترک را در ایران نماد تیرگی و رذایل نشان دهد و هیچگاه انتساب صفات وحشی، بیابانگرد، ناتراشیده، ستیهنده، غارتگر و خونریز را از این قوم دریغ ندارد. کتمان اصالت ترکی شخصیّت های فرهنگی، ادبی و علمی در تاریخ ایران و اسلام و انتساب آنها به قومیّت استعاری خود از دیگر معتقدات عبدالحسین زرین کوب می باشد.
زرین کوب در كتاب «باكاروان حلّه»، آنجا كه در بارة آثار باقيمانده از مولوي اظهار نظر مي‌كند؛ به وجود اشعار تركي در ميان اشعار مولوي اعتراف کرده، مي نويسد:
« آثار جلال‌الدّين البتّه شامل نظم و نثر است. در مجموعة آنها بيتي چند نيز به عـربي، تـركي و حتّي يوناني هست. » (با كاروان حلّه، عبدالحسین زرین کوب، تهران، انتشارات علمی، چاپ سیزدهم، 1382، ص 232)
وي اين نكته را در بخش مربوط به تحليل اشعار مولوي نيز تكرار مي‌كند. هر چند در اين بخش نيز از پوشاندن حقيقت و كم اهميّت جلوه دادن اشعار تركي مولوي ابايي ندارد و به هيچ عنوان در صدد وارد شدن به اين بُعد از زندگي مولوي برنمي آيد و از تدبير «شتر ديدي؛ نديدي» استفاده مي‌كند:
« تقريباً همة غزلها فارسي است. اشعار عربي و ملمّعات در بين آنها بسيار نيست. ابياتي چند به تركي و حتّي يوناني نيز در ديوان هست. » (همان، ص 237)
آوردن زبان هاي عربي و يوناني در كنار تركي؛ تلاشي در جهت انحراف افكار خوانندگان از توجّه به تركي سرايي مولوي و جلوگيري از پديد آمدن سؤال اساسي در بارة علّت تركي‌سرايي مولوي است. زرين‌كوب به پيروي از اين طرز تفكّر خاصّ در ادامة مطلب، نكتة ديگري را درج مي‌كند تا نيّت خود را آشكارتر سازد. وي مي‌نويسد:
« ابياتي چند به تركي و حتّي يوناني نيز در اين ديوان هست. از اين ابيات برمي آيد كه مولانا با طبقات عوام و حتّي ترسايان قونيّه نيز سر و كاري داشته است. » (همان، ص 237)
اگر به لفّ و نشر مرتّب يوناني‌ها را ترسايان فرض كنيم؛ آنگاه يك نكتة تأسّف آور برملا مي‌شود و معلوم مي‌گردد كه مقصود زرين‌كوب از كلمة «عوام» تركان هستند و در نظر جناب ایشان مولوي اگر تركي سروده؛ نشان‌دهندة سروكار داشتن او با طبقات عوام بوده است!
براي ما كه عادت كرده‌ايم زرين‌كوب را يك نويسندة دقيق و صاحب آرا، سخنان و نوشته هاي ارجمند بدانيم، كه علاوه بر ادبيات فارسي در تاريخ و دين هم مالك تأليفاتي با ارزش علمي والاست؛ چه بسا شنيدن چنين اظهار نظري شگفت جلوه كند، لكن جاي هيچ شگفتي نيست و تجربه به ما می گوید: هر صاحب قلم از هم‌ميهنان فارس زبان یا فارس شدۀ ما كه قلم به دست مي‌گيرد؛ بر خود فرض مي‌داند آنگاه كه به ترك و تركي مي‌رسد؛ دين و ايمان و انصاف و تقوي و منطق را با هم ببازد و زرين‌كوب هم از اين قاعده مستثني نيست.

بی ارزش نشان دادن زبان ترکی در دیگر آثار زرین کوب

عبدالحسین زرین کوب همین خط فکری را در کتاب های دارای مضامین صوفیانه هم دنبال می کند و در آنها هم تلاش وی مصروف کاستن از اهمیّت زبان ترکی و کاستن از تأثیر زبان ترکی در اشعار مولوی دارد. او در کتاب «جستجو در تصوّف ایران» گریزی به اشعار ترکی مولوی می زند و به شیوۀ معمول خود در بارۀ آنها اظهار نظر می کند:
« چند سطری ترکی و یونانی هم در مجموع هست که ظاهراً بی آنکه حاکی از تبحّر یا علاقۀ در آن زبانها باشد، بیشتر ذوق تفنّن یا میل به دلنوازی از ترکان و رومیان مربوط به حلقۀ مریدان را در وی نشان می دهد. » (جستجو در تصوّف ایران، زرین کوب، تهران، امیرکبیر، چاپ نهم، 1388، ص 297)
اشعار ترکی مولانا «چند سطر» نیست و خیلی بیشتر از اشارۀ زرین کوب می باشد. اشعار ترکی و ملمعّات ترکی ـ فارسی مولوی در ایران هم به چاپ رسیده و امکان مراجعۀ محقّقان به آن نمونه ها وجود دارد، تا از این طریق ناراستی سخن زرین کوب آشکار گردد. از سوی دیگر معلوم نیست او عدم تبحّر مولوی یا عدم علاقۀ این شاعر به اشعار ترکی را از کجا فهمیده است. اشعار ترکی مولوی از غنای موضوعی و فنّی لازم برخورداری دارند و علاقۀ مولوی به ترک و ترکی نکته ای نیست که کسی قادر به کتمان آن باشد.
زرین کوب نه فقط مولوی را به ترک بودن به رسمیّت نمی شناسد، فرزند وی سلطان ولد را هم ترک ندانسته و معتقد است او ترکی را نه در خانواده که در محیط شهر و مدرسه آموخته است. او در بیان شرح حال سلطان ولد می نویسد:
« تحصیلات رسمی خود را تحت مراقبت پدر در قونیّه و دمشق دنبال کرد و در محیط شهر و مدرسه با زبان ترکی و رومی هم ـ که در خانواده اش معمول نبود ـ قدری آشنا شد، امّا این آشنایی نه چنان بود که او را «ترک» و «اهل روم» نشان دهد و نه آن اندازه بود که او در قبال تبحّری که در فارسی و تازی داشت، خود را از آن دو زبان محروم احساس نکند. » (جستجو در تصوّف ایران، ص 309)
آقای زرین کوب بزرگواری کرده و اجازه داده سلطان ولد «قدری» با زبان ترکی آشنایی یابد و در اثر این آشنایی که آن هم نه در خانه، بلکه در شهر و مدرسه رخ داده، گاهی برای تفریح هم که شده، شعری ترکی بسراید!! زرین کوب در نوشته های خود تصویر یک شهر فارسی را از قونیه ترسیم می کند و می گوید در آن شهر زبان اهل ديوان فارسي بود؛ علما و صوفيّه و شعرا و مورّخان به فارسی سخن مي‌راندند؛ به فارسی مي‌نوشتند؛ زبان اكثريّت سكنه و محترفه و بازرگانان شهر و تعداد زيادي از وزرا و مستوفيان و عمّال و اركان دولت فارسي بود و حمايت و علاقه اي كه پادشاهان سلجوقي و امراي ترك و اعيان ولايت به علما و صوفيّه و شعرا نشان مي‌دادند؛ به فرهنگ طبقة بالاي جامعه صبغة فارسي مي‌داد!
او حتّی معتقد بود؛ غیرفارس زبانان قونیّه نيز به علّت مناصب اداري و لشكري كه غالباً به آنها محوّل مي‌شد؛ از حيث تربيت و فرهنگ به فارسي زبانان شهر ملحق مي‌گشت. (رک. پله پله تا ملاقات خدا، زرین کوب، تهران، انتشارات علمی، چاپ سی و یکم، 1390، ص 66)
با این تصویر ترسیمی از قونیّه معلوم نیست زرین کوب چگونه بزرگواری و شکسته نفسی کرده و رخصت داده زبان شهر و مدرسه به ترکی باشد، تا سلطان ولد در آن «قدری» ترکی بیاموزد.؟! با این تحلیل لابد باید بپذیریم تبحّر شهریار در شعر فارسی نتیجۀ معمول بودن فارسی در خانوادۀ او بود و این شاعر در قبال تبحّر در فارسی نخواسته خود را از زبان ترکی که لابد «قدری» از آن را هم در شهر و مدرسه آموخته بود؛ محروم سازد!!

ذکر تاریخ

زرین کوب و شرکای فکری او بیشتر در صدور فارسی به عمق سرزمین ترکان از جمله آسیای صغیر و آذربایجان تبحّر دارند و جایی که پای قومی دیگر، بخصوص عرب در میان باشد، کوتاه می آیند و قلمرو فارسی آنها حتّی بر سرزمین های تحت سیطره ساسانیان هم شامل نمی گردد. این نویسنده در شرحی که بر مسافرت های اوحدی مراغه ای می نگارد، نشانه ای از این اعتقاد خود را به نمایش می گذارد:
« ذکر مکرّر بصره و بغداد و دمشق در دیوان وی نشان می دهد که می بایست در بلاد خارج از قلمرو زبان فارسی نیز مسافرتهایی کرده باشد. معهذا پایان عمر وی در مراغه گذشت. » (جستجو در تصوّف ایران، ص 328)
همین نوشتۀ کوتاه زرین کوب سه مشخّصۀ فکری ناسیونالیست فارسی گرای و ترکی ستیز ایرانی را نمایان می سازد. نخست کلّ فلات ایران را کریمانه به زبان فارسی می بخشد؛ دیگر ترکی را در ایران کأن لم یکن می داند و سوم در قبال زبان عربی و قلمرو آن به دلیل رهن و دین فارسی به عربی؛ از زیاده خواهی و گزافه گویی پرهیز می کند.

نظامی

دشمني زرين كوب با ترك و تركي در جاي ديگري نيز نمود دارد. وي در جايي كه در بارة شرح حال نظامي گفتگو مي‌كند و سخن را به «آفاق» همسر محبوب نظامي مي كشاند؛ به نحوي ديگر از روي خبث درجي به كار مي بندد و در حاليکه در بارة ديگر افراد مطرح شده در اين بخش وارد جزئيّات نشده؛ در بارة «آفاق» بلافاصله لفظ «كنيزك ترك» را به كار مي بندد. حتّي كنيز ترك برايش تسكين دهنده نيست و كنيزك ترک را به كار مي برد و مي‌نويسد:
« نام زن محبوب شاعر، آفاق كه مادر اين محمّد بوده است، نيز در شعر وي آمده است. اين آفاق كنيزكي ترك بوده كه داراي دربند به شاعر داده بود و در مرگ او كه يادي از آن در اشعار شيخ هست؛ نظامي بسيار متأثّر شده بود. » (با كاروان حلّه، ص 201)
این خط ستیز و بدگویی نسبت به ترک در ذکر حال دیگر شاعران هم دیده می شود. زرين‌كوب در بخشي از كتاب «با كاروان حلّه» كه به اقامت اجباري ناصرخسرو در يمگان اشاره مي‌كند؛ مي‌نويسد:
« در آن بي‌برگي و آوارگي هنوز انديشة خراسان از دل او بيرون نمي‌رفت؛ خراسان كه استيلاي تركمانان سلجوقي آن را عرضة خرابي و ناايمني كرده بود. براي او كه خاطرة روزگار قهرمانيهاي محمود را هنوز در پيش چشم مي‌داشت، اين نكبت و بينوايي خراسان بسيار دردناك بود. اين مشتي طغان و تكين كه در آن روزگاران بندگان و فرومايگان بودند، اين روزها خراسان را سخت در بند حشمت و جلال دروغين خويش داشته بودند. اين سختگيري و بدرفتاري كه با خود او شد، آيا از كژتابي و ناداني همين تركمانان بود؟ » (همان، ص 93)
اگر بتوان به عنوان يك قاعدة كلّي معتقد بود كه: همة پيروزهاي عالم تنها براي ايجاد خرابي و ناايمني پيروز مي شوند و هر كس كه زير دست است، لاجرم بنده و فرومايه است؛ مي‌توان حرف جناب زرين كوب را پذيرفت و تركان سلجوقي را به بندگي و فرومايگي و ايجاد خرابي و ناايمني منسوب داشت، لكن اين پذيرفتن خود دشواري تازه اي پديد مي‌آورد و مي‌گويد اگر ترك هزار سال بر ايران حاكميّت داشته، لابد ديگراني كه تحت اين حاكميّت زيسته‌اند، بنده و فرومايه بوده‌اند و اگر اين ديگران قبل از آن نيز حاكميّتي داشته‌اند، تنها براي ايجاد خرابي و ناامني بوده است!
حتماً حشمت و جلال آنها هم بر عکس آنچه نوشته های معاصران به ما می گوید؛ دروغین بوده است! گذشته از اين، اگر تركمانان نادان و كژتاب بودند؛ چرا دانايان راست تاب به اين گروه باختند؟! علي‌القاعده نادان بي تدبير و بي آيين است و نبايد بتواند دانا را كه قاعدتاً باتدبير و داراي آيين است، زير فرمان خويش آورد!

✍️علی بابازاده
ادامه دارد . . .

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید